دنيا را نگه داريد، ميخوام پياده شوم
فكر ميكنم نوشتن از
برخی اتفاقات را باید موکول کرد به زمانی که حواشی و ناراحتيهای مربوط به آن کمی
آرام بگیرد. این طوری هم حس و دلت در امان میماند، هم حریم تو و آنهاهایی که
برایت عزیز و ارزشمندند.
ميخواهي حالا كه كمي
آرام گرفتهاي و سنگيني آنچه بر تو و زندگيت رفته، از سر دلت رد شده و به اعماق وجودت
افتاده، بنويسي از حكايت اين روزهايت كه چقدر چوب زندگي پشتت را خراشيده و هماره
سهگاه برايت كوك كرده به جاي ماهور. بنويسي از اتفاقهاي ساده و زيبايي که خيلي
ناگهاني از راه میرسند و ایمانت به وقوع معجزهای در زندگيت را به تو بر میگرداند،
ولي نميداني چرا يكهو محو و نابود ميشوند و اعتقادت به همه چيز و همه كس
را به تاراج ميبرد و تو را مياندازد جايي دور ِ دور، آن ته تههاي قصه زندگي...
بعد كه خوب فكر ميكني و
يادت ميآيد كه چقدر ساده بودي و چه سخت بر تو رفت، به خودت ميگويي: از كجايش
بنويسم؟ از چهاش بنالم و كدام را فغان كنم... حس ميكني نوشتن هم نه خاليات ميكند
نه دردي را دوا... بايد بپذيري اين حكايت را...
همين ميشود كه ترجيح ميدهي
نوشتن را موكول كني به هيچگاه
حرف زدن و نوشتن را
تعطيل ميكني و كركره وجودت را پايين ميكشي
چشم و دل و زبانت را قفل
ميكني و به لاك خودت ميخزي...
***************************************************************
پ.ن 1: اين
ملودي "ابر" با صداي سالار عقيلي 6 دقيقه و 30 طول ميكشد تا تمام شود.
اگر مسير خانه ما تا سر كار 50 دقيقه باشد؛ حساب كنيد امروز چند بار اين آهنگ را
بهطور تكراري گوش كردهام؟
پ.ن 2: جوجه
اردك زشت عروس شده و صفورا هم مادر(تبريك از جانب صاحب چشمهاي سبز به هر
دوتاشون)
پ.ن 3:
...............................................................................................
پ.ن 4: اين آخر
عمري به همه سفارش ميكنم يادتان باشد كسي و چيزي الا پيري و كهولت سن؛ باعث
از دنيا رفتن صاحب چشمهاي سبز نشد
پ.ن 5: دلم ديگر
نه هواي آفتاب ميكند، نه دريا و آب و درخت و كوه و صحرا و باران و مابقي عناصر
طبيعت، نه حتي بستني شكلاتي و پيادهروي. اصلا در دلم را هم ميكشم و ديگر دلم چيزي نميخواد
پ.ن 6: عرض
شرمندگي از محضر خدا به خاطر اينكه اسباب زحمت شدم
پينوشت آخر:
خدانگهدار
نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه 6 مهر1390
ساعت 17 موضوع |
لینک ثابت
وصف حال
مردم چه میکنند که لبخند میزنند؟
غم را نمیشود که به رويم نیاورم!
حال مرا نپرس که هنجارها مرا
مجبور میکنند بگویم که "بهترم"
پ.ن:چشمان سبز از ابتدا چشمانسبز بوده و صاحبش بهخاطر وجود کسی این نامگذاری را انجام نداد
نوشته شده توسط مرضیه در شنبه 22 مرداد1390
ساعت 11 موضوع |
لینک ثابت
دلنگروني ماه
ممكنه بشه بزرگترها رو گول زد و قانعشون كرد كه به خدا هيچ مرگت نيست، ولي از حس پاك و زلال بچهها چيزي رو نميشه پنهون كرد.
پ.ن:
صبا، برادر زادهم، يه روز در حالي كه سعي ميكرد خودش رو متعجب و از همه
جا بيخبر نشون بده، گفت: عمه! ديروز داشتم زير تختم رو مرتب ميكردم كه
يهو يه نامه پيدا كردم. نگاش كه كردم ديدم نامه از طرف ماه واسه توست. منم
آوردمش واست. عمه معلومه ماه خيلي دوستت داره و اين روزا خيلي نگرانته.

نوشته شده توسط مرضیه در شنبه 28 خرداد1390
ساعت 14 موضوع |
لینک ثابت
رقصي چنان ميانه ميدانم آرزوست
براي شادي روحم و اين كه بتونم آدم قبلي بشم محتاج دعاها و كمكهاي روحي، جسمي و نقدي و غيرنقدي شما دوستان هستم
نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه 27 اردیبهشت1390
ساعت 12 موضوع |
لینک ثابت
ديروز شكستم...
نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390
ساعت 17 موضوع |
لینک ثابت
اول و آخر همه بي كسيها
درهاي مترو با شتاب باز
شدند و مردم منتظر در ايستگاه به داخل واگن پرتاب شدند. زن سالخورده و كوچك اندامي
همراه جمعيت وارد شد. به خاطر فشار زياد خسته به نظر ميرسيد. روسري از سرش
افتاده بود و براي حفظ حجابش چادرش را محكم گرفته بود. جمعيت او را نزديك و نزديكتر
آورد تا روبهروي هم ايستاديم. قد كوتاهش به زور تا گردنم ميرسيد. درهاي مترو كه
بسته شد احساس كردم نگران است و وقتي گفت جايي براي گرفتن ندارد و ميترسد كه به
مردم تنه بزند و شرمنده شود، دلم برايش سوخت. گفتم: با اين همه جمعيت همه به هم
تنه ميزنند و روي هم ميافتند. اگر ميخواهيد دستتان را به من بدهيد تا محكمتر
بايستيد. مادربزرگ لبخند زد و دستش را پيش آورد. دستم را در دستش گره كردم و به
قفسه سينهام چسباندم. فشار جمعيت زياد بود و صورتم با صورتش فاصله چنداني نداشت. براي حفظ تعادل دست ديگرم را محكم به ميله وسط مترو گرفتم. اين كه براي كسي اين
همه مفيد بودم حس خوشايند و دوستداشتني را زير پوستم دواند. صورت سفيد و عرقكردهاش
را لحظهاي بلند ميكرد؛ به صورتم نگاه ميكرد و دوباره سرش را پايين ميانداخت. احساس كردم چيزي ميخواهد بگويد. آخر طاقت نياورد و گفت: دخترم چرا
قلبت اين همه تند ميزند؟! از چيزي ناراحت هستي؟ ماندم چه بگويم. آخر گفتم: قلبم چند وقتي است كه تند
ميزند، نميدانم چرا؟ خواستم از دليل اضطرابم برايش بگويم كه فكر كردم در اين
زمان كوتاه انگشت توي كدام سوراخ زندگيم بكنم و دل پيرزن را چرا بيخود برنجانم؟ به
خودم گفتم: حالا اين بيچاره يك چيزي گفت نبايد كه پاي غصههاي تو بنشيند. با اين
فكر تنها به روي مادربزرگ لبخندي زدم و هيچ نگفتم. نگاه منتظرش همچنان رو به بالا
و روي صورتم بود. انگار خودش همه حرفاي نگفتهام را شنيده باشد، گفت: از بيكسي به
خدا پناه ببر. اگر ميدانستي او چقدر آدمهايش را دوست دارد و دلش ميخواهد بيشتر
به او توجه كنند، ديگر غصه نميخوردي. قسمت هر كس در زندگي چيزي است و آدم بايد
همه جوره شگرگزار خدايش باشد. از صلاح خودمان و حكمت خدا بيخبريم، پس بايد هميشه به يادش باشيم و دلمان به لطفش
اميدوار باشد... بعد هم از داروهاي گياهي براي ضربان تند قلب و آرامشم چند تايي
پيچيد و چند ايستگاه بعد پياده شد. مانده بودم چطور درد بيكسيم را آنها كه ميخواهم
بدانند، نميدانند و اين زن سالخورده وسط اين شلوغي چطور دست گذاشت روي طپش بينظم
زندگيم. دستم همچنان روي قفسه سينهام مانده بود و گرماي دستش را هنوز حس ميكردم. فشار
جمعيت و حركت قطار را حس نميكردم و آدمي را ميمانستم كه خدا روي زمين آمده و
ميان اين همه آدم بوسهاي از گونهاش گرفته بود و رفته بود...
به خودم كه آمدم يادم
آمد همچنان بايد زندگي كنم، خدا را شكر بگويم و او را اول و آخر همه بيكسيهايم
بدانم...
نوشته شده توسط مرضیه در یکشنبه 11 اردیبهشت1390
ساعت 9 موضوع |
لینک ثابت
هواي حوصله ابريست
نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390
ساعت 16 موضوع |
لینک ثابت
اسبابكشي
به دليل اينكه سيم wordpress همچنان زير پاي برادرا گير كرده، صاحب چشمهاي سبز با اجبار به blogfa اسبابكشي ميكند
نوشته شده توسط مرضیه در یکشنبه 28 فروردین1390
ساعت 21 موضوع |
لینک ثابت
نبار باران
نبار باران
زمین جای قشنگی نیست.
من از اهل زمینم،
خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد
نبار باران...
نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 26 فروردین1390
ساعت 15 موضوع |
لینک ثابت
عاشقي سيري چند؟!
داشتم به دل رنجيدهام كه اين روزها را به سختي ميگذراند، فكر ميكردم كه تاكسي كنار خيابان نگه داشت تا زني كه جلو نشسته بود پياده شود. زن قدري چاق بود و پياده شدنش با كندي همراه بود. چند ثانيهاي نگذشته بود كه صداي بوقهاي ممتد ماشين عقبي همه را كلافه كرد. پشت سرم را نگاه كردم، جواني مغرور سوار ماشين شاسي بلندي سرش را از پنجره بيرون آورده بود و فحشهاي آبنكشيدهاش همه را متعجب كرده بود. زن مسافر گفت: حتما ماشين آمبولانس عوض شده كه اين همه عجله داره، چه مرگش شده اين يارو كه اين همه بوق ميزنه؟! هر كسي چيزي گفت تا بالاخره ماشين شانسي بلند از پشت تاكسي به وسط خيابان آمد و دوباره به ركيكگويي ادامه داد. از آينه چهره گرفته پسرك راننده را نگاه كردم. ديگر تحمل نكرد و او هم از پنجره چند تا به شاسي بلند پراند. شاسي بلند كه حرصش در آمده بود، داد زد: اگه مردي بيا پايين تا نشونت بدم. پسرك راننده كه جثه كوچكي هم داشت، گفت: مَردم ولي واسه نامردي مثل تو پاي پياده شدن ندارم. صورتش بغض عجيبي داشت. متوجه منظورش نشدم ولي به هر حال قضيه تمام شد. آخر خط رسيديم. وقتي پياده شدم و يك لحظه پاي راننده را ديدم جواب سئوالم را گرفتم. پسرك تنها يك پاي كوتاه و كج و ماوج داشت كه به زور به پدال ميرسيد و كنار فرمان ماشين هم دستههاي براي عوض كردن دنده و گرفتن كلاج و ترمز تعبيه شده بود.
فكر كردم غصه من كجا و دلمشغولي پسرك راننده كجا؟! غم پسرك با اين وضعيت جسمي چرخيدن در خيابان براي درآوردن رزق و روزيست و من ماتم دل رنجورم را گرفتهام. از روي پسرك خجالت كشيدم. شايد تعريف او از عاشقي چيزي نباشد كه به مذاق من خوش بياد. شايد اصلا بگويد عاشقي سيري چند؟!
نوشته شده توسط مرضیه در یکشنبه 21 فروردین1390
ساعت 17 موضوع |
لینک ثابت
آزمون سخت
خدا مشتي خاک را برگرفت
ميخواست ليلي را بسازد
از خود در او دميد
و ليلي پيش از انکه با خبر شود، عاشق شد
ساليانيست که ليلي عشق ميورزد
ليلي بايد عاشق باشد
زيرا خدا در او دميده است
و هر که خدا در او بدمد، عاشق ميشود
ليلي نام تمام دختران زمين است
نام ديگر انسان
خدا گفت: به دنيايتان ميآورم تا عاشق شويد
آزمونتان تنها همين است
عشق
نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 19 فروردین1390
ساعت 10 موضوع |
لینک ثابت
باز هم تصادف
امروز تصميم گرفتم جهادي كنم و برم يه سري به دانشكده بزنم و اين ترم رو
به حول و قوه الهي شروع كنم. از صب كه همه استادا چپ چپ نگاه كردن و همه
يه جورايي بهم اقُر بخير ميگفتن. آخر كلاس استاد گير داد كه 4 تا غيبت
داري و اگه ديگه غيبت كني حذف ميشي و شاكي بود كه قبل از عيد كدوم گوري
بودي. شروع كردم به آه و ناله كه به خدا تصادف كردم و ماشينم كلا" مرخص شد و
بيمه هم پولش رو نميده و كلي دارم غصه ميخورم و اين كه الان در حضورتون
هستم هم بايد از خداتون باشه. بعدشم قبل از عيد هم ماموريت بودم و نميشد
بيام كلاس. ولي به خدا ديگه اگه مشكلي پيش نياد ميام كلاسا رو. استاد نگاهي
كرد و گفت: لطف كرديد سركار ِ خانوم. پس شما اگه ديگه تصادف نكني و
ماموريت هم نري، لطف ميكني و تشريف ميياري كلاس؟! گفتم: به خدا ديگه
ماشين ندارم كه تصادف كنم كه يكي از بچهها گفت: اگه به اين اينه، خودش
ميره زير ماشين...
خلاصه كلي التماس استاد كردم و پريدم سوار تاكسي شدم
كه بيام سر كارم. تاكسي داشت از روبهروي يكي از نمايندگيهاي ايران
خودرو-همون كه ماشين بيچارهم كلي وقته افتاده يه گوشش- رد ميشد. آهي از
نهادم كشيدم كه يهو تصادف شد و سرم گروم خورد به شيشه و تا به خودم بيام يه
ماشين هم از پشت زد و ... خلاصه چهار تا ماشين همون جا زدن به هم. تو هواي
باروني پياده شدم و با خودم فكر ميكردم چرا همين جا رو بهروي جايي كه
ماشينم افتاده؟ چرا همين الان كه حرف از تصادف كردنم شده بود؟
اينا رو گفتم كه مواظب من باشيد و با من تصادف نكنيد لطفا" و گرنه حيف ميشيد
فكر كنم اين روزا آقامون ازرائيل دور و برم بال بال ميزنه
نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه 17 فروردین1390
ساعت 15 موضوع |
لینک ثابت
عيد ديدني به رسم رئيس سازمان
سرِ ميزم نشستهام و گزارش سالانه رو جم و جور ميكنم كه در اتاق ِ كارم باز
ميشه و رئيس سازمان مياد تو. از ديدنش خوشحال و غافلگير ميشم. اين رسم هر
سال ِ اين مرد ِ روزگار ديده هست كه خودش ميره و يكي يكي در اتاق ِ
كارمنداش رو ميزنه و سال نو رو بهشون تبريك ميگه. سال نو رو بهم تبريك
ميگه و آرزوي سلامتي براي خودم و خانوادهم ميكنه و ميگه: دختر من صب صب
ياد تو ميافتم. تعجب رو توي صورتم كه ميبينه ادامه ميده: يادت هست
پارسال كه اومدم اتاقتون عيد ديدني، يه هديه بهم دادي؟ اونو گذاشتم جلوي
آيينه خونه و هر روز صبح كه مييام دستي به يقه و موهام بكشم يادت ميافتم.
تازه يادم مياد سال گذشته وقتي اومد ديدنمون يه لاكپشت كوچولو رو كه خودم
به همراه صبا برادرزادهم با پوست گردو و خمير درست كرده بوديم، بهش هديه
دادم.
وقتي ميرفت دعاي خيرش براي ملت عزيزمون خيلي به دلم نشست...
دير بماني رئيس عزيز :)
نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه 9 فروردین1390
ساعت 15 موضوع |
لینک ثابت
سالي كه نكوست از بهارش پيداست
پيرو همين يه بيت شعر بايد بگم يك روز مونده به تحويل سال درد شديد مچ پا
امونم رو بريد، بعدشم تصادف دوم فروردين و يه ماشين له و لورده با كلي خسارت... خدا بقيهاش رو بخير كنه
پ.ن:خدا جون شكرت كه زنده مونديم
نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه 8 فروردین1390
ساعت 11 موضوع |
لینک ثابت
پاياننامه الي
چالشها و فرصتهای پیشروی روزنامهنگاران زن در ایران
از نگاه روزنامهنگاران زن، سردبیران روزنامهها و فعالین حقوق زنان شهر تهران
:O
اين
موضوع پاياننامه ارشد يك دانشجوي فوق فعال رشته ارتباطات با گرايش
روزنامهنگاري ميباشد. دوستان و خوانندگان عزيز حتما خودتان متوجه شده ايد
نامبرده يه چيزيش ميشود. جميعا براي شادي روح مرحومه فعال صلواتي برفسيد.
پ.ن:
بابا شادي صدر، بابا اوراينا فلانچي، بابا شيوا نظرآهاري، بابا آذر
منصوري، بابا بدري مفيدي، بابا شيرين عبادي، بابا الهام معيني جزني نكن
همچين.حيف اون چشات نيست....
نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه 10 اسفند1389
ساعت 10 موضوع |
لینک ثابت
وظايف مديريت از نگاه حميده
صبح زود اومدم سر کار تا هم کارت زده باشم هم از فرصت باقی مونده واسه
مرور جزوه جدول برنامهریزی خبری استفاده کنم که توي نت این دختره حمیده
رویت میشه و ازش میپرسم: 5 تا وظیفه مدیریت رو بگو؟
میگه: بشکن، سوت، رقص، بستنی، ماچ
شما بگین با این اوصاف دیگه میشه درس خوند؟
پ.ن:از قديم گفتن حرف راست رو بايد از بچه شنيد
نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه 28 دی1389
ساعت 16 موضوع |
لینک ثابت